هیچ
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 6:54
بیزارم از وقتایی که نمیدونم چجوری اهمیت این جمله رو بفهمونم که 'دیگه به هیچ چیز اهمیت نمیدم' حس میکنم مقدار از دست رفتگیم بیشتر شده حس میکنم از ته ته کف پاهام خسته ام ....
اما گفتم...
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 6:54
و شاید نباید میگفتم که اگر تو نباشی من توان تحمل کردن جای خالیت را دارم و آری فاطمه ای که تو ساخته ای دارد... و فاطمه ای که ازش فرار میکنم ندارد... و وای بحالم اگر یک روز تو نباشی و آن فاطمه ای که ساخته ای را من فراموش کرده باشم...
همخوابی که نمیخواهم...
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 6:54
این مو ها هم چنان رشد خواهند کرد با موجی سفید من به دلم قول داده ام هرگز رنگی به آنها نماسم هرگز موجش را نخوابانم اما.. آه از ان مرد همبستر خواه که قرار است سالها این موج را با دستان کیهانی مرده اش در پشت اواز مسخره ی لبهایش به ناچاری متوقف کند... کشته ی این احساسات نخواهم شد خوب میفهمدم اما رهایم ن...
پر از دردم امشب
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 6:54
گریه ی سرخورده ی در باد چرا این منه رسواشده ی کم شاد چرا خنده کنم حال به این حال خراب این همه من شده در من ایجاد چرا
لحظه ای
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 6:54
برای لحظه ای هرگز ترکم نخواهد کرد... این روح کوچک تسخیر شده در مه...من گرفتار مردابی شده ام که از دست و پا زدن در آن بی تفاوت لذت میبرم.!..من میخابم در دردی عظیم و روحی پوست کلفته احمق... خودم را از دست میدهم به بادی که سالهاست پشت این درختها منتظر است...ول کنم این نعره ها رو کاش حداقل تو بوی مرداری...