26 دی
این ساعت تقریبا کسی حواسش به رفتن تو نیست...و باز یادت میفتم کم کم اخم به چهره م میاد و اشک......از این واژه های سنگین متنفرم
مهدی
زمینم زدی مهدی شکستم دادی...این که چرا رفتی و میفهمم اما تحمل نکردن این حجم نبودنت رو نمیفهمم...
یادت میاد چقدر عاشقت بودم؟؟چه شعرهایی که برات نوشتم
یادت میاد چقدر شوق داشتم برای دیدنت
یادت میاد کانون سیاسی و نشستن و شکلات تلخای من و کنتای تو...
هرجا میرفتی تعریفمو میکردی یادت میاد
وقتی میدیدیم...
فریادات*احمق من دوستت دارم بفهم*
کتاب شاملویی که دادی بهم*من و تو یه قاب دونفره به این دنیا بدهکاریم*
یادت میاد نگاه های دزدکی توی تمرین تاتر فاطی
یادت میاد نگاه های دزدکی حتی وقتی راحله پیشت بود
مگه میشه از کسی متنفر باشی و اما دنبال نگاه های دزدکیش باشی...فقط خودم میدونم دوست داشتنم بعضی وقتا دوباره چه شعله ای میکشید و اما باز خاموشش میکردم...
رفتی درست ولی میسوزم
وقتی میبینم
اون لحظه که قرصارو کشیدی بالا
حتما یک ثانیه هم به من فکر کردی
اینکه میدونستی اگه بری من این همه دلیل دارم برای شکستن ...
ولی باز رفتی.....
پوریا سوخت میگفتن رفیقش بود...
راحله سوخت میگفتن دوست دخترش بوده...
هانیه سوخت میگفتن رفیق اجتماعیش بوده...
هیچ میدونی من چجوری سوختم.....................................................................................
حتی نتونستم درست برات بسوزم
عکست کبوده کبوده بس که مشت زدم روش
به اندازه ی یک عمر دلتنگتم.......
برچسب:
نویسنده: سارا صادقی